- آره خب، البته اگر خدائی در کار باشه!
یادداشتهای یک دیوانه روی مرز جهان
- آره خب، البته اگر خدائی در کار باشه!
"بچه ها را چه کنیم؟!!"
- بچه ها میخواهند،بچه ها میرقصند، بچه ها میخوانند...
این طریقی است که در خاطرشان میماند!
خانه اش ویران باد!
میپرسه:تا حالا شده در بند هیچ چیز نباشی؟هیچ تعلقی نداشته باشی؟
سکوت میکنم!
سکوت،جوابی غیر قابل پاسخه...
همیشه وقتی میومد سر کلاس،پای تخته مینوشت"بنام عشق"!بداهه داستان میگفت... داستانهائی که تا آخر مجذوبش میماندیم.مردی ساده زیست بود و چند کتاب هم نوشته بود. من هم عاشق انشاء بودم بانظمام آقای طاهری! یه روز سر کلاس ،در حالی که من رو به بقیه نشون میداد گفت:مطمئنم این یک روز یک نویسنده یا خبرنگار خوب میشه...
سالها گذشت... بعد از هفت سال،امروز در حالی که داشتم ماشین میشستم چهره ام به چشمانش افتاد... همان طاهری نازنین بود!با یک تعدادی کتاب زیر بقل و عینکی ضخیم تر از قبل به چشم.
رفتم جلو.گفتم سلام استاد!
عینکش رو عقب داد و سرش را اندکی بالا آورد...
دستش را بوسیدم.پرسید چکاره شدی؟گفتم خبر نگار! گاهی نیز مینویسم
یک اشک از روی گونه هایش لغزید.با دستانی که از رعشه ی پیری به سختی کتابها را نگه داشته بود مرا در آغوش گرفت... او حالا در انتهای کوچه بود
لطفا داستانهای علمی-تخیلیتان را در نظرات بیان نکنید!
پ.ن2: اين شعر از من نيست، شاعرش را من هم نميدانم، اما شديدا دوستش دارم، شاعر را نه، شعر را ميگويم.
پ.ن۳:این نوشته قبلا در اینجا رویت شده بود.
چرا سیاست بازها اینهمه بی رحم هستند؟
پاسخ: آنان بی رحم هستند چون احمق هستند. حماقت همیشه سایه ای دارد که بی رحمی است. هرچه هوشمند تر باشی، کمتر بی رحم هستی. انسان واقعاٌ هوشمند نمی تواند هیچ بی رحمی داشته باشد، غیرممکن است. او فقط می تواند عشق و مهربانی داشته باشد.
انسان احمق باید بی رحم باشد، زیرا این تنها راهی است که او فکر می کند بتواند برنده شود. انسان هوشمند خواهشی برای برنده شدن ندارد، انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برنده هست. انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برتر هست، نیازی ندارد که برای آن به رقابت بپردازد. انسان احمق باید پیوسته در رقابت باشد. و چون احمق است نمی تواند به هوشمندی خودش تکیه کند، باید به چیز دیگری تکیه زند: بی رحم می شود، حیله گر، فریبکار و منافق می شود.
به نظر من، حماقت تنها گناه است و هرچیز دیگر محصول جانبی آن است. و هوشمندی،
تنها فضیلت است و هرآنچه که ما بعنوان فضیلت شناخته ایم، مانند سایه آن را دنبال می کند.
دو سیاست باز طبق معمول مست کرده و بعد از رفتن به میخانه، دیروقت به خانه
برمی گردند.در حالیکه از پیاده رو عبور می کنند با یک تکه بزرگ از تاپاله برخورد می کنند که زیر پایشان است.
- "بایست"
- "چی شده؟"
- "نگاه کن! تاپاله است."
مرد دوم نزدیک تر می رود و نگاهی می اندازد و آن را خوب بررسی می کند و
می گوید، " نه فقط گل است."
اولی تکرار می کند، " نه، تاپاله نیست، گل است."
اولی تکرار می کند، "بهت گفتم، تاپاله است."
- "نه، نیست"
- "تاپاله است."
- "نه!"
عاقبت مست اولی انگشتش را در آن فضولات داخل می کند و توی دهانش می گذارد.
پس از چشیدن می گوید، "بهت گفتم، تاپاله است."
پس سیاست باز دومی هم انگشتش را در آن فرو می برد و به دهان می گذارد و پس از چشیدن آن به آرامی، می گوید، "شاید حق با تو باشه. شاید."
سیاست باز اولی یک بار دیگر امتحان می کند و برای اینکه حرفش را ثابت کند، با قاطعیت می گوید، "تاپاله است."
دومی هم پس از دومین آزمایش می گوید، "آهان، بله، شاید باشد."
پس از اینکه بقدر کافی از آن تاپاله خوردند تا مطمئن شوند، هردو همدیگر را بغل
می گنند و می گویند، "وای، چه خوب شد که روی آن راه نرفتیم!"
شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، همه اهالی شهر هر روزه صحراهای اطراف می رفتند و اوقات خود را به بازی الک دولک می گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه به یکباره بلکه به تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی هم مشکلی برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سالها گذشت . یک روز بزرگان شهر دیدند که ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی ها را روانه کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می توانند هر کاری که دلشان می خواهد بکنند.
مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند ، پس از شنیدن اطلاعیه ، پراکنده شدند و بازی الک دو لکشان را از سر گرفتند.
جارچی ها دوباره اعلام کردند : " می فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می خواهد ، بکنید."
اهالی جواب دادند :" خب ! ما داریم الک دولک بازی می کنیم."
جارچی ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردندکه آنها قبلا" انجام می دادندو حالا دوباره میتوانند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دو لکشان ادامه دادند ، بدون لحظه ای درنگ.
جارچی ها که دیدند تلاششان بی نتیجه است ، رفتند که به امراء اطلاع دهند.
امراء گفتند:" کاری ندارد ! الک دو لک را ممنوع می کنیم."
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را کشتند و بی درنگ برگشتند و بازی الک دولک را از سر گرفتند.
نتیجه که باید گرفت: نباید با همه چیز افراد شوخی کرد.بعضی وقتها یک بازی الک دولک میشه همه چیز...