![]() |
|
|
|
خدا باید به خاطر این همه خلقت، خیلی مهربون باشه!
- آره خب، البته اگر خدائی در کار باشه! |
|
2
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:45 توسط من
|
|
|
و چنین جمله به فکر همگی افتاده:
"بچه ها را چه کنیم؟!!" - بچه ها میخواهند،بچه ها میرقصند، بچه ها میخوانند... این طریقی است که در خاطرشان میماند! |
|
2
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 14:40 توسط من
|
|
|
و قلبم نت فالش نفرت را نواخت هنگامی که خیره در چشمان گریان پسرک داریه زن اتوبوس خواندم که باز هم فردی متحجر بنام دین پوسته ی داریه اش را از هم گسسته...
خانه اش ویران باد! |
|
2
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:9 توسط من
|
|
|
میگه انسان هیچ محدودیتی تو زندگیش نداره.محدودیتها توسط خود فرد تعیین میشه...مرزها! میپرسم پس مرگ چی؟محدودیت زمانی نیست؟میگه خوب بدبختی اینجاست که ما کلی طعمه داریم و فقط یک قلاب ماهیگیری...! |
|
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:57 توسط من
|
|
|
روبروی هم نشسته بودیم
میپرسه:تا حالا شده در بند هیچ چیز نباشی؟هیچ تعلقی نداشته باشی؟ سکوت میکنم! سکوت،جوابی غیر قابل پاسخه... |
|
2
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:28 توسط من
|
|
|
سالهای راهنمائی بود.یه معلم انشاء داشتیم، آقای طاهری.مرد روشن اندیش و آگاهی بود.همیشه چنتا کتاب زیر بقلش بود با یه مشت کاغذ پر از نوشته که خیلیهاش خط خورده بود...چشماش ضعیف شده بود و یه عینک درشت هم که نصف صورتشو میپوشوند همیشه از گردنش آویزون بود.پیر مرد صدای خوبی داشت.دلنشین و گرم.همون سالی که با ما درس داشت سکته کرد... یکماه میشد که مدرسه نمیومد.به ناظم گفته بود تو این مدت من به جاش به بقیه بچه ها درس بدم.همه ی بچه ها دوستش داشتن.وقتی شنیدیم قراره دوباره بیاد سر کلاس یه جشن مفصل گرفتیم...
همیشه وقتی میومد سر کلاس،پای تخته مینوشت"بنام عشق"!بداهه داستان میگفت... داستانهائی که تا آخر مجذوبش میماندیم.مردی ساده زیست بود و چند کتاب هم نوشته بود. من هم عاشق انشاء بودم بانظمام آقای طاهری! یه روز سر کلاس ،در حالی که من رو به بقیه نشون میداد گفت:مطمئنم این یک روز یک نویسنده یا خبرنگار خوب میشه... سالها گذشت... بعد از هفت سال،امروز در حالی که داشتم ماشین میشستم چهره ام به چشمانش افتاد... همان طاهری نازنین بود!با یک تعدادی کتاب زیر بقل و عینکی ضخیم تر از قبل به چشم. رفتم جلو.گفتم سلام استاد! عینکش رو عقب داد و سرش را اندکی بالا آورد... دستش را بوسیدم.پرسید چکاره شدی؟گفتم خبر نگار! گاهی نیز مینویسم یک اشک از روی گونه هایش لغزید.با دستانی که از رعشه ی پیری به سختی کتابها را نگه داشته بود مرا در آغوش گرفت... او حالا در انتهای کوچه بود |
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:30 توسط من
|
|
|
این چند شب، از اون شبهائی است که دارم خدا رو محاکمه میکنم.منتظرم هر دفاعی از خودش داره بکنه!آخه میدونین همیشه میندازتت تو چاله تا همیشه مدیونش بمونی!ولی این دفعه دیگه اشتباه کرده...
لطفا داستانهای علمی-تخیلیتان را در نظرات بیان نکنید! |
|
2
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 14:30 توسط من
|
|
|
هستا به گوشه ي تنهايي اش خزيد و شراب ناب هفت ساله اي نوشيد و تمام خدايگان جهان را خنديد . هستا به سن جواني رسيده بود آن دم که بايدش به سبک زنانه اي ظريف اما تنش کنار ضربه هاي مهلکي شکسته بود گناه اين بود آري اين که شرم ملائک را به دوش مي کشيد . از اقبال کودکي کز تجاوزي فجيع جان به در برده بود تا چهره ي زني که به دنبال قرصي ناني تن فروشي کرده بود . گناه رسم ديرينه اي بود که چون پا به روي نعش گلي نگذاشت پايش شکست و چون نگاه از کودک فقيري ندزديد کور شد . گناه اين بود آري اين و به ناچار هستا در چهار راهي که هر چهار مسيرش بسته بود راهي به آسمان گشود . پدرش دردي داشت که هويت نفس هايش بود غم ديواري را داشت که سراپا کج بود پدرش نان مي آورد و کباب انسانيت مي خورد . مادرش شکر گذاري مي کرد و به فواره ي فقدان هويت مي سوخت مادرش سقف داشت نان داشت ديوار داشت مادرش درد نداشت روز و شب را پي زيبايي بود . زن به زيبايي دل خوش مرد به زيبايي زن هستا گزاره ي سردي بود از شهري که در آن همه در بند همند . هستا به شاعري عادت داشت و از بد زمانه يک شعر هم نسروده بود در زمانه اي که سگي از پشت کثافت مثنوي طي مي کرد هستا زبان نداشت تا گويشي به وصف جان سوز آتشي تنها نوشته اي ثابت به روي لوح تنش بهر خواهشي و التماس محبت به درد نوازشي . هستا کسي نبود بالغ نبود ..... عاقل نبود ..... انسان نبود شکسته گلي بود که چشمه ي ناب انساني اش در انحناي لجن خشکيده بود ...... . هستا سرود جگر سوز تمام فاحشگان جهان را مي نواخت از جرگه ي نياز صريحي گاهي به سرپناهي ... ناني .... نگاهي هستا فرشته ي منزهي نبود . دخترکي که پرده بکارت نداشت و به نياز عادت نداشت در خواب بود انگار وقتي که زن شده بود حتي به زنانگي هم حالت نداشت . تو گمان مي کني امروز کسي جاهل نيست ؟ تو گمان مي کني امروز کسي دختر معصومي را به دليل سنتي خشک نمي سوزاند ؟ تو گمانت اين است ؟ . هستا ولي تمام بدنش سوخته بود و به ناچار ولي چون مادر شکرگزاري مي کرد در زميني که همه دخترکانش در خاک سوزشي از شعله ي سيگار نعمت بود .......... . گناه اين بود آري اين . . . پ.ن1 : هستا در لغت به معني الهه ي آتش است پ.ن2: اين شعر از من نيست، شاعرش را من هم نميدانم، اما شديدا دوستش دارم، شاعر را نه، شعر را ميگويم. پ.ن۳:این نوشته قبلا در اینجا رویت شده بود. |
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 2:2 توسط من
|
|
|
چرا سیاست بازها اینهمه بی رحم هستند؟ پاسخ: آنان بی رحم هستند چون احمق هستند. حماقت همیشه سایه ای دارد که بی رحمی است. هرچه هوشمند تر باشی، کمتر بی رحم هستی. انسان واقعاٌ هوشمند نمی تواند هیچ بی رحمی داشته باشد، غیرممکن است. او فقط می تواند عشق و مهربانی داشته باشد. انسان احمق باید بی رحم باشد، زیرا این تنها راهی است که او فکر می کند بتواند برنده شود. انسان هوشمند خواهشی برای برنده شدن ندارد، انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برنده هست. انسان هوشمند پیشاپیش در هوشمندی خودش برتر هست، نیازی ندارد که برای آن به رقابت بپردازد. انسان احمق باید پیوسته در رقابت باشد. و چون احمق است نمی تواند به هوشمندی خودش تکیه کند، باید به چیز دیگری تکیه زند: بی رحم می شود، حیله گر، فریبکار و منافق می شود. به نظر من، حماقت تنها گناه است و هرچیز دیگر محصول جانبی آن است. و هوشمندی، دو سیاست باز طبق معمول مست کرده و بعد از رفتن به میخانه، دیروقت به خانه - "بایست" - "چی شده؟" - "نگاه کن! تاپاله است." مرد دوم نزدیک تر می رود و نگاهی می اندازد و آن را خوب بررسی می کند و اولی تکرار می کند، " نه، تاپاله نیست، گل است." اولی تکرار می کند، "بهت گفتم، تاپاله است." - "نه، نیست" - "تاپاله است." - "نه!" عاقبت مست اولی انگشتش را در آن فضولات داخل می کند و توی دهانش می گذارد. پس سیاست باز دومی هم انگشتش را در آن فرو می برد و به دهان می گذارد و پس از چشیدن آن به آرامی، می گوید، "شاید حق با تو باشه. شاید." سیاست باز اولی یک بار دیگر امتحان می کند و برای اینکه حرفش را ثابت کند، با قاطعیت می گوید، "تاپاله است." دومی هم پس از دومین آزمایش می گوید، "آهان، بله، شاید باشد." پس از اینکه بقدر کافی از آن تاپاله خوردند تا مطمئن شوند، هردو همدیگر را بغل |
|
2
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 0:5 توسط من
|
|
|
شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود. مردم که دور جارچی ها جمع شده بودند ، پس از شنیدن اطلاعیه ، پراکنده شدند و بازی الک دو لکشان را از سر گرفتند. نتیجه که باید گرفت: نباید با همه چیز افراد شوخی کرد.بعضی وقتها یک بازی الک دولک میشه همه چیز... |
|
2
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 12:9 توسط من
|
|
Copyright 2005©All Rights Reserved.
"استفاده از قالب این وبلاگ به هر طریق ممنوع است"